|
زیارت امام حسین (ع) مثل شفای یه درد بزرگ بود. دردی که هیچ چیزی نمی تونست التیامش بده. زمانی که از همه چی ... بودم. دستامو به سمت این عزیز دراز کردم و در کمال ناباوری به فریادم رسید. نمی دونم باید چه جوری شکر کنم که از مرگ نجات پیدا کردم. یه مرگ زود رس. خدایا آخه تو چقدر بزرگی و من بندت حقیر و کوچیک. چقدر مهربونی. من قادر به درک بزرگواری تو نیستم. خدایا ازت ممنونم به جای خودم. به اندازه دل خودم و به قدر بزرگی و کرمت. نمی دونم چی بنویسم تا بگم چقدر خوشحالم. زندگی من مال تو. جون و جوونیم مال تو. ولی تو همیشه تو قلبم باش. تنهام نذار که بدون تو میمیرم. مطمئنم که میمیرم. مطمئنم.. خدایا همیشه گرما بخش دستای سردمون باش... دوست دارم ای خدای بی نهایت بی نهایت و بازم بی نهایت بزرگ...
روزای سخت برای همه هست. این روزا میان و می رن. آبدیده می شیم. همین حالا روزای زجرآوری رو می گذرونم. شکر.... دیروز اتفاق مهمی برام افتاد. یه سفر خاص در انتظارمه. خوشحالم چون خدا منو می بینه و صدامو می شنوه. اینبار خدا رو با تمام وجودم صدا زدم. جواب داد و دستای ضعیف و ناتوانم رو گرفت تا زمین نخورم. خورد نشم. ازت ممنونم ای خدای بزرگ..
همه چیز برای خوشبخت شدنش مهیا بود. کمی دیر شده بود. اما زمانش رسیده بود. او در دروازه جنهم و بهشت ایستاده بود. حالا نقطه اوج او در سرازیری زندگی بود.
تولُد....
مرگ..... تو... من... حالا دیگه راحتم.
ای پرنده مهاجر سفرت سلامت اما
به کجا می ری عزیزم قفست تموم دنیا روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری می گذره روزای عمرت توی جاده های خلوت تا بخوای برگردی خونه گم می شی تو باغ غربت واسه ما فرقی نداره هر جا باشی شب نشینی دل خوشیم به این که شاید سحر و یه روز ببینی آخرش یه روزی هجرت در خونتو می کوبه تازه اون لحظه می فهمی همه آسمون دروغه امروز و فردا به هم گره خوردن. شاید به خاطر اینه که امروز سالگرد فوت عمه رعنا گل ست و فردا سالروز تولد من. با همه افسوس و خاطرات و همه روزای خوب و بد این روزگار..... تولدت مبارک سمانه...
زندگی بازیچه نیست. زندگی قلمی است که با فشار دست پر رنگ می نویسد.
گاهی آنقدر کم رنگ می شود که نادیده انگاشته می شود و شاید آنقدر فشار می آوریم که می شکند. سمانه بفهم زندگی مدارا برای داشتن آسایش است. زندگی کن چون فرصت زندگی کوتاه است. تو کمکم کن تا معنی تلخ و شیرین زندگی را دریابم.. خدا...
زندگی ام تغییر کرد. فقط به خاطر تو
به خاطر لطف و مهربانی تو .....ای خدای من
آنروز قرار بود از بیمارستان بیاید. مرد منتظر بود . آمد ولی بی سلام و خداحافظی رفت داخل خانه. حالا هر چند وقت یکبار مرد در خانه را می کوبد. او جوابی نمی دهد. مرد گریه می کند اما باز جوابی نمی شنود . مرد با خود آرزو کرد کاش خانه پنجره ای داشت و او می توانست آن دنیا را ببیند.
امروز هوا طوفانی ست.
امروز من آفتابی می زنم. امروز هوا سرد است. امروز من تبی دارم شدید. فردا آفتابی ست. اما من فردا بیش از این حرف ها آفتابی خواهم ماند. چون تو را دارم.... قلب و زندگی من تنها به تو تعلق دارد ای مهربانم... ای خدای زیبا.... |
About![]()
سلام واژه زیبائی مثل مادر است. فقط کافیست بی ریاو از سر مهر بیان شود. پس دوست من سلام مرا بپذیر.... Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مرداد 1386 Links
محمد عکاف |